روز اول مهد آویسا

امروز ظهر تو باشگاه مادر یکی از بچه ها به خاطر مهد پسرش خیلی ناراحت بود. احساسش رو درک می کردم چون دقیقاً یاد روز اول مهد دخترم افتادم. بماند که از اول ماه (من قرار بود22خرداد سرکار برم) نمی فیمیدم چطوری زندگی می کنم.بابا رضا هم همش دلداریم می داد که خدا کمک می کنه.همش می گفتم کاش دایی بهزاد دختر بود(من خواهر ندارم و مامانم هم شهرستانه) خلاصه اول قرار بود پرستار بگیریم بعد جایی نداشتیم تا پرستار از آویسا کوچولوم مراقبت کنه. با مشورت بابایی و دوستام تصمیم گرفتم برم مهد سرکارم رو ببینم شاید آروم شم.مهد دانشگاه تازه خصوصی شده بود و می گفتند بهتر شده.چی بگم ؟مهد مهد دیگه! یه روز صبح با بابا رضا و آویسا گلی رفتیم دیدیم.وقتی به خونه برگشتم یه عالمه نشستم گریه کردم .همش تصور می کردم اگه بچم گریه کنه چی می شه؟کی بهش می رسه؟بچه ام مگه چقدره؟خیلی کوچولو!(اینم عکس دخترم یک روز قبل از اومدن به مهد)

خلاصه روز 22خرداد با بابایی رفتیم مهد.خاله نرگس رو تو راه دیدیم اونم با ما اومد.به بابایی گفتم بره سرکار خودم کارهای ثبت نام رو انجام می دم. ولی خودم اصلاً تو حال خودم نبودم.وقتی دختر عسل رو تحویل خاله سمیه دادم احساس کردم که قلبم رو از سینه ام بیرون کشیدند.نمی دونی چه حالی داشتم. تمام راه برگشت به سر کار رو گریه کردم. به خاله سمیه سپردم که اگه بی تابی کردی سریع به من زنگ بزنه. البته خدا رئیس بخشمون حفظ کنه.گفت هر وقت که خواستی بری هماهنگ کن برو. ولی خلاصه روزهای اول مهد دختر گلی روزای خیلی سختی هم برای من و هم دخترم بود.اما خدا به هردومون کمک کرد. انشاالله خدا حافظ همه مادرای شاغل و بچه های نازشون باشه




روز اول مهد آویسا
