آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

روز اول مهد آویسا

1390/10/27 14:45
نویسنده : مامان نسرین
768 بازدید
اشتراک گذاری

                             
                   

امروز ظهر تو باشگاه مادر یکی از بچه ها به خاطر مهد پسرش خیلی ناراحت بود. احساسش رو درک می کردم چون دقیقاً یاد روز اول مهد دخترم افتادم. بماند که از اول ماه (من قرار بود22خرداد سرکار برم) نمی فیمیدم چطوری زندگی می کنم.بابا رضا هم همش دلداریم می  داد که خدا کمک می کنه.همش می گفتم کاش دایی بهزاد دختر بود(من خواهر ندارم و مامانم هم شهرستانه) خلاصه اول قرار بود پرستار بگیریم بعد  جایی نداشتیم تا پرستار از آویسا کوچولوم مراقبت کنه. با مشورت بابایی و دوستام تصمیم گرفتم برم مهد سرکارم رو ببینم شاید آروم شم.مهد دانشگاه تازه خصوصی شده بود و می گفتند بهتر شده.چی بگم ؟مهد مهد دیگه! یه روز صبح با بابا رضا و آویسا گلی رفتیم دیدیم.وقتی به خونه برگشتم  یه عالمه نشستم گریه کردم .همش تصور می کردم اگه بچم گریه کنه چی می شه؟کی بهش می رسه؟بچه ام مگه چقدره؟خیلی کوچولو!(اینم عکس دخترم یک روز قبل از اومدن به مهد)

 خلاصه روز 22خرداد با بابایی رفتیم مهد.خاله نرگس رو تو راه دیدیم اونم با ما اومد.به بابایی گفتم بره سرکار خودم کارهای ثبت نام رو انجام می دم. ولی خودم اصلاً تو حال خودم نبودم.وقتی دختر عسل رو تحویل خاله سمیه دادم احساس کردم که قلبم رو از سینه ام بیرون کشیدند.نمی دونی چه حالی داشتم. تمام راه برگشت به سر کار رو گریه کردم. به خاله سمیه سپردم که اگه بی تابی کردی سریع به من زنگ بزنه. البته خدا رئیس بخشمون حفظ کنه.گفت هر وقت که خواستی بری هماهنگ کن برو. ولی خلاصه روزهای اول مهد دختر گلی روزای خیلی سختی هم برای من و هم  دخترم بود.اما خدا به هردومون کمک کرد. انشاالله خدا حافظ همه مادرای شاغل و بچه های نازشون باشهقلب

          

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامانی یکتا
27 دی 90 15:09
سلام
ماشالله چه دختر نازو ملوسی دارین.خدا حفظش کنه.
خاله جون خوش بگذره مهد


ممنون خاله جون
مامان پارسا
28 دی 90 9:48
سلام
وای وای نگو از روزهای اول مهد.
دقیقاً دو هفته من با گریه می رفتم سر کار. پارسا وقتی اومد مهد یک سال و 8 ماهش بود و دقیقاً دوری مامانش رو احساس می کرد. قربونش برم خود بچم هم حدود یک ماه همش گریه می کرد. البته اون موقع هنوز مهد دولتی بود. خدا اون روزها رو نیاره دیگه خیلی خیلی بد بود


سلام عزیزم.وافعا راست میگید.من اصلاً حاضر نیستم برام تکرار بشه
مامان احسان
28 دی 90 13:19
سلام عزیزم واقعا حق داری دل نگران گلت باشی من احسان رو پیش مامانم میگذارم با اینکه حسابی هم مراقبش هستن ولی باز نگرانم و دلم شور میزنه خدا نگهدارشون باشه


ممنون عزیزم.خدا حافظ همه بچه ها باشه
مریم خانم مامان آینده
19 بهمن 90 10:11
سلام عزیزم.ماشالا چه نی نی نازی دارین شما.خدا حفظش کنه.ما هم کم کم میخوایم اقدام کنیم واسه نی نی دار شدن.چقد خوشحال شدم وقتی دیدم شما هم شاغلی.آخه من خیلی نگرانم.میشه بپرسم شما آویسا جونو از چند ماهگی گذاشتین مهد؟


سلام عزیزم.ممنون.ان شاالله به سلامتی.ان شاالله خدا یه نی نی سالم و تپل مپل بهتون بده.مامان کارمند سختی های خودش رو داره.من دخترم رو از 6ماهگی گذاشتم.چون بعد از مشورت با مشاور و مامان های دیگه گفتند اگه قراره بچه به مهد بره از همان موقع 6ماهگی بهتره و زودتر عادت میکنه.خدا خودش حافظ همه کوچولوهای توی مهد باشه